آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٢ - معرفى هاى اجمالى

معرفى هاى اجمالى


فيلسوفان زنده: فلسفه سيد حسين نصر, آمريكاى شمالى, اُين كورت, ٢٠٠١م.
چاپ بيست وهشتمين مجلد از مجموعه فيلسوفان زنده زير عنوان فلسفه سيّد حسين نصر بارقه اميد ديگرى است. چون نشانگر احترام به خردورزى در جهان, آن هم اهميت دادن به متفكران زنده است. رسم و عادت اين است كه معمولاً از مردگان تقدير و تجليل مى نماييم, ولى از سر ترس يا حسد, زندگان را مغفول, مسكوت, مطرود يا منقود مى خواهيم. گويا آنان را رقيب خود مى دانيم. به هر حال پروژه اى كه از ١٩٣٩ تاكنون همواره فعال بوده است, برخلاف مرده پرستى ما, به تقدير و بزرگداشت فلاسفه زنده پرداخته است. مهم تر براى ما ايرانيان اين است كه آخرين جلد به يك شخصيت با اصالت ايرانى يعنى پروفسور سيد حسين نصر اختصاص يافته است. اين را بايد به حساب افتخارات ملى و غرور فرهنگى ايران گذاشت.
در اين مقاله ابتدا به معرفى كل پروژه, آنگاه ارائه توصيفى از اين مجلد مى پردازم.
اين پروژه به اهتمام پل آرتور شيلپ از ١٩٣٩ با فروست كتابخانه فيلسوفان زنده (The Library of Living Philosophers) منتشر شد. تاكنون بيست وهشت فيلسوفى كه مجلدى از اين مجموعه را به خود اختصاص داده اند, عبارتند از: جان ديويى (١٩٣٣), جرج سانتايانا (١٩٤٠), آلفرد نورث وايت هد (١٩٤١), جى. اى. مور (١٩٤٢), برتراند راسل (١٩٤٤), ارنست كاسير (١٩٤٩), آلبرت انشتين (١٩٤٩), ساروپالى رانداك ريشنان (١٩٥٢), كارل ياسپرز (١٩٥٧), سى. دى. براود (١٩٥٩), رادولف كارناپ (١٩٦٣), مارتين بوبر (١٩٦٧), سى. آى. لويز (١٩٦٨),كارل پوپر (دو جلد: ١٩٧٤), براند بلانشارد (١٩٨٠),جان پل سارتر (١٩٨١),گابريل مارسل (١٩٨٦), دابليو, وى. كائين (١٩٨٦),جرج هنريك ون رايت (١٩٨٩), چارل هارت شورن (١٩٩١),اى.جى. آير (١٩٩٢),پل ريكوئور (١٩٩٥), پل ويس (١٩٩٥), هانس جرج گادامر (١٩٩٧), رودريك ام. چيشولم (١٩٩٧), پى.اف. ستراوسون (١٩٩٨), دونالد داويسون (١٩٩٩) و سيد حسين نصر (٢٠٠١).
در بين اين فلاسفه فقط سيد حسين نصر داراى اعتقادات اسلامى و در زمره فلاسفه مسلمان است.
فلاسفه اى كه مجلدات آنها در دست تهيه است, عبارتند از: مارجورى گرن, آرتور سى. دانتو, ميشل دومت, جاآكو هينتيكا, هيلرى پوتنام, ريچارد ام. رورتى.
كتابخانه فلاسفه زنده جهان, از زمان تأسيس به دست پل آرتور شيلپ در سال ١٩٣٨, بررسى انتقادى و بحث و گفت وگو پيرامون چندى از برجسته ترين فيلسوفان زنده جهان را بر عهده داشته است. طرح و قالب اين مجموعه زمينه را به گونه اى فراهم مى سازد كه در هر جلد, گفتمانى ميان يكى از دانشمندان از يك سو و ناقدان از سوى ديگر فراهم آيد. مقصود از اين, انكار شخصيت ها يا مقابله با آنها نبوده, بلكه با هدف ايجاد ارتباطات سازنده و درك بهتر مواضع يكديگر و ديدگاه ها بوده است. به عبارت ديگر, هدف اين حركت تعامل خلاقانه با فلاسفه است, نه شكست دادن آنانى كه به لحاظ نظام فكرى با ما متفاوت هستند.
مرور مقدمه كلى پروفسور شيلپ بر مجلدهاى پيشين, حاكى از آن است كه ايده اصلى اين مجموعه از نظرات اف.سى. اس شيلر فقيد نشأت گرفته است. وى در مقاله خويش راجع به (آيا فلاسفه بايد مخالفت كنند؟) (در كتاب آيا فلاسفه بايد مخالفت كنند؟ لندن, مك ميلان, ١٩٣٤) آورده است كه بزرگ ترين مانع سد راه مباحث مفيد و پر ثمر در باب فلاسفه (ضوابط اخلاقى) عجيبى مى باشد كه ظاهراً پرسش از نيت ها و اهداف فيلسوفان را در زمان حيات وى منع مى كند. شيلر بر اين باور بود كه چه بسا مباحثات و اختلاف نظرات بى پايانى كه تاريخ فلسفه آكنده از آن هاست با پرسيدن تعداد معدودى سؤال كنجكاوانه از فلاسفه در زمان حيات آنان, پايان خواهد پذيرفت. در واقع راه حل او براى پايان دادن به (مناقشات بى پايان), سؤالات كنجكاوانه ديگران از فلاسفه راجع به هدف و انگيزه و ديدگاه هاى آنهاست.
پل آرتور شيلپ هم تأسيس كتابخانه فلاسفه زنده جهان را نيز بر همين انديشه آغاز نمود. هدف آن است كه هر يك از مجلدات اين كتابخانه زندگينامه فكرى خودنوشت شخص فيلسوف موردنظر يا زندگينامه موثقى از وى را در معرض افكار عمومى قرار مى دهد. كتابشناسى آثار, مقالات تفصيلى و انتقادى حاميان و مخالفان برجسته تفكرات او و همچنين, پاسخ هاى وى به تفاسير و تحقيقات موجود, بخش هاى ديگر هر مجلد است. زندگينامه هاى خودنوشت فكرى معمولاً چگونگى شكل گيرى فلسفه انديشمندان بزرگ و حركت ها و موضوعات فلسفى عمده عصر حاضر را به تفصيل مورد توجه قرار مى دهند. بسيارى از فيلسوفان شهير ما درصدد هستند تا نگرش خود را علاوه بر هم عصران خود, به سوى مهم ترين موضوعات مدنظر انديشمندان پيشين نيز جهت دهند. علاوه بر اين, از اين طريق, دست يابى به آثار و افكار فيلسوف موردنظر آسان تر خواهد شد.
اين كتابخانه با تصور چنين الگويى پيش بينى مى كند كه در فواصل كمابيش منظم, اثرى را به يكى از فلاسفه برجسته و زنده جهان اختصاص دهد.
طبق روال گذشته, گردآورندگان اين مجموعه مناسب دانسته اند كه از يارى مجمع مشاوران در جهت انتخاب موضوعات مجلدات بعدى بهره گيرند. هشت تن از فيلسوفان نامدار به يارى اين پروژه پرداخته اند. اسامى آنها عبارت است از: پيتر جى. كاوز, ريچارد دى. جرج, اليزابت آر. ايمس, جاكولين اى. كگلى, ويليام ال. مك برايد, اندروجى. رك, بارى اسميت, جان اى. اسميت.
اين كتابخانه از زمان تأسيس در سال ١٩٣٨ و طى دوره فعاليت خود, بنا به ماهيت تحقيقى و پژوهشى, هرگز از حمايت سايرين بى نياز نبوده است. هيأت امناى دانشگاه ايلينويز جنوبى (Southern Illinois) در بيستم فوريه ١٩٧٩ حمايت مالى از اين كتابخانه را به موجب قراردادى بر عهده گرفت.
هاهن و اوكسير به عنوان ويراستاران, درباره شيلر اين گونه اظهارنظر مى كنند: بنابر باور اف. سى. اس. شيلر فقيد, بزرگ ترين مانع سد راه بحث و گفت وگوى مؤثر در باب فلسفه, ضوابط اخلاقى عجيبى است كه ظاهراً پرسش از نيت درونى نويسنده در زمان حيات وى را منع مى كند. چه بسا مشاجرات و (اختلاف نظرات بى پايانى) كه تاريخ فلسفه را مملو ساخته است با پرسش تعداد معدودى سؤالات كنجكاوانه از فلاسفه در زمان حيات آنها, بى درنگ پايان مى پذيرفت.
بدون شك, خوش بينى نهفته در اين گفته آخير با اطمينان بيش از حدى توأم است. اين گونه (سؤالات كنجكاوانه و تحقيقى) غالباً از متفكرانى كه در قيد حيات به سر مى برند پرسيده شده, اما پاسخ آنها به (مشاجرات بى پايان) راجع به نيت درونى آنان پايان نداده است. با اين وجود, مناسب است بگوييم كه ديالوگ با حضور متفكر زمينه درك روشن ترى را فراهم خواهد ساخت.
در مقدمه به صراحت آمده است كه: مجلدات اين كتابخانه به هيچ وجه, جاى آثار مهم و اصلى متفكران برجسته و اصيل را نخواهد گرفت. آثار فلاسفه اى همچون جان ديويى, جرج سانتيانا, آلفرد نورث و ايت هد, جى. اى. مور, براتراند راسل, ارنست كاسير, كارل ياسپرز, رادولف كارناپ, مارتين بوبر براى پژوهشگران و دانشجويان علاقه مند همواره قابل مطالعه است. البته اين كتابخانه از هيچ گونه تلاش در عرضه بهترين راهنمايى در رابطه با آثار انتشاريافته متفكران دريغ نمى ورزد. ارايه كامل ترين كتابنامه از آثار منتشره فيلسوف مورد نظر در پايان هر مجلد به هدف تسهيل دستيابى به آثار را جامه عمل مى پوشاند. گفت وگوهاى انتقادى و تفسيرى مراحل مختلف كار يك متفكر برجسته و مهم تر از آن, پاسخ شخص وى لزوماً خواننده را به سوى آثار شخص فيلسوف هدايت مى كنند.
در عين حال, متفاوت بودن استنباط متخصصان و كارشناسان مختلف از نظرات موجود در آثار يك فيلسوف خاص امرى انكارناپذير است. اين را هم نمى توان انكار نمود كه چه بسا تفاوت برداشت ها و تعبيرهاى كارشناسان مختلف مبتديان را در مواجهه با تفسيرهاى بسيار متنوع و حتى مغاير مبهوت سازد. از اين رو, متصديان اين پروژه در صددند تا حد ممكن با گردآورى تفسيرها و برداشت ها و تقريب آنها, اين مشكل را برطرف سازند. رو در رو كردن فيلسوف با منتقدانش و ايجاد ديالوگ بين آنها بهترين روش تقريب, تشخيص داده شده است.
گردآورندگان اظهار مى دارند كه در پى انجام مقصود اصلى اين كتابخانه (و تا جايى كه در حد توان باشد) هريك از مجلدات منتشره, عناصر ذيل را دربر خواهد داشت:
١. زندگى نامه خودنوشت فرهنگى: و زندگى نامه معتبر متفكر;
٢. مجموعه اى از مقالات تفصيلى و انتقادى هواداران و مخالفان انديشه فيلسوف مورد نظر;
٣. پاسخ شخص فيلسوف به منتقدان و مفسران;
٤. كتابنامه اى از آثار فيلسوف جهت تسهيل دسترسى به آثار و انديشه هاى وى.

تا ١٩٨١, شيلپ به تنهايى يا همراه با موريس فريدمن مدير پروژه بود, اما از سال ١٩٨١, لوئيز ادوين هاهن, از اساتيد فلسفه دانشگاه ايلينويز جنوبى, به سمت گردآورنده اين مجموعه منصوب گرديد. وى صاحب آثارى از جمله, تقويت جريان فرهنگى متقابل ميان غرب و شرق (١٩٩٨), تئورى بافت گرايانه ادراك (١٩٤٢) و ارزش: تحقيق مشترك (١٩٤٩) (با همراهى جان ديويى و سايرين) است. او در امر تدوين آثار اوليه جان ديويى طى سال هاى ١٨٩٨ـ١٨٨٢ (١٩٧٢ـ١٩٦٧) همكارى فعال با شيلپ داشته و نويسنده مقالات متعددى در مجلات و مجموعه هاى تحقيقى است.
راندال اى. اوكسير, دانشيار فلسفه در دانشگاه ايلينويز جنوبى و داراى سمت همكارى تدوين گر در مجموعه ٢٠٠٠ كتابخانه فلاسفه زنده جهان مى باشد. وى مؤلف مقالات تحقيقى متعدد و گردآورنده نشريه تريبون شخص گرايان و چندين اثر ديگر در زمينه فلسفه آمريكايى است.
جونير اوسين دابليو, استون كانديداى مدرك دكترى فلاسفه دانشگاه ايلينويز جنوبى است: تحقيق در زمينه فلسفه اسلامى و تصوف, علاقه مندى هاى اصلى وى به شمار مى آيد.
هاهن, اوكسير و استون در پيشگفتارى كه مشتركاً نوشته اند, درباره مجلد بيست وهشت اين گونه اظهارنظر مى كنند: (سيد حسين نصر كه به تدريس مطالعات اسلامى در دانشگاه جرج واشنگتن مشغول است, علاوه بر اين كه نخستين فيلسوف مسلمانى است كه در اين مجموعه مورد توجه قرار مى گيرد, پس از انتشار مجلد مربوط به مارتين بوبر, نخستين سنت گرا نيز مى باشد, برخى فلاسفه عصر حاضر از اين موضوع بى اطلاع هستند كه فلسفه سنت گرايى همچنان حضور خود را در جهان حفظ كرده است و هنوز نياز به توصيف و شرح دقيق آن به شدت احساس مى شود. جاى تأسف است كه در فراسوى دنياى محدود دانشكده هاى انگليسى ـ آمريكايى و اروپايى, ديدگاه هاى سنت گرايانه از چنين محبوبيت و گسترشى برخوردارند. استاد نصر كه اكنون در رأس اجتماع چشم گيرى از سنت گرايان قرار دارد, با شهامت به انتقاد از فرضيات و ارزش هاى جهان امروز و فلسفه علمى نوين مى پردازد. اما اين مبارزه طلبى و انتقاد صرفاً با هدف مقابله با نوگرايى جريان نيافته است, بلكه منظور پرداختن آگاهانه به نوگرايى مى باشد.)
(بنابراين, اثر حاضر گامى در جهت گفت وگوى بين فرهنگى و برقرارى گفت وگو ميان سنت ها تلقى مى شود. در ميان دستاوردهاى ماندگار استاد نصر مى توان به تلاش مستمر و موفق وى در مدت بيش از چهار دهه اشاره داشت كه به واسطه آن, سنت هاى زنده جهان در زمينه اى تبادلى گردهم آمدند و در عين حفظ استقلال و ديدگاه هاى ويژه هر يك, فضايى به وجود آمد كه در آن سنت هاى اصيل تقويت شدند و به درك متقابل دست يافتند. استدلال استاد نصر در عرصه اين تلاش خستگى ناپذير اين بود كه اصرار به كناره گيرى از تمامى سنت ها به بى ريشگى, تنزل حقيقت جهان و بشريت و همچنين انواع جنون هايى منجر مى گردد كه توصيف آنها را در خونبارترين قرن تاريخ بشريت كه به تازگى پايان گرفته است, مى توان يافت. اين گونه ديدگاه هاى سنت گرايى بسيار بحث انگيز هستند و منتقدان استاد نصر به مخالفت ها و ايرادهايى بسيار جدى با او برخاسته اند.)
(دستاوردهاى استاد نصر در حوزه فلسفه از وسعت حيرت آور و گستردگى جهانى برخوردار بوده و به زبان هاى گوناگون انتشار يافته است. اين نشانگر اهميت و تأثير ديدگاه هاى او در سراسر جهان است. به هر حال مكتب سنت گرايانه اى كه او عرضه مى كند, وضعيتى در مقابل مدرنيسم مطلق دارد. در جهان اسلام اين دو جريان فكرى در تقابل با يكديگر مى باشند.)
(مديران اين مجلد در تأليف آن رنج بسيار برده اند. چون از يك سو بايد نوشته هاى غير انگليسى و به زبان هاى شرقى را ملحوظ مى نمودند و از سوى ديگر اين نوشته ها در يك گستره جهانى پراكنده بوده است. نيز انتقاد از سنت گرايى يا دفاع از آن بايد از مؤلفان داراى فكر و انديشه استفاده مى كردند تا بلكه بتوانند استاد نصر را به عنوان ركن نهضت گرايى به خوبى تحليل و حلاجى كنند.)
فهرست مطالب اين مجلد اين گونه است:
بخش اول: زندگى نامه خودنوشت فكرى سيد حسين نصر; زندگى نامه خودنوشت فكرى سيد حسين نصر همراه با پاسخ هاى او.
بخش دوم: مقالات تحليلى و انتقادى درباره فلسفه سيّد حسين نصر, شامل بيست وهشت مقاله از نويسندگان مختلف و پاسخ يا نقد دكتر نصر به آنها:
محمد سهيل عمر: (از جايگاه مناسب نبوت): قطعات برگزيده و تفاسيرى از موضع نصر راجع به فلسفه اسلامى در چارچوب سنت اسلامى; هيوستن اسميت: دفاع نصر از فلسفه جاودانگى; رابرت كومينگ نويل: فلسفه جاودانگى در متن عامه; سالى بى. كينگ; فلسفه جاودانگى و اديان جهانى; آرويند شارما: مرورى بر هندوگرايى كلاسيك با كمك فلسفه جاودانگى; شوهسين ليو: به تعمق راجع به سنت و نوگرايى: پاسخ به سيد حسين نصر; ارنست ولف گازو: نصر و طلب مقدسات; كنث كى. اينادا: متافيزيك بديع بودايى و تفكر اسلامى; جرج مك لين و ريچارد كى. خورى: سيّد حسين نصر در باب زمان و جاودانگى; اليوتت دوايچ: فلسفه هنرى سيّد حسين نصر; اوسى لوپز ـ بارالت: دانش مقدسات: اشعار عرفانى سيد حسين نصر; ابراهيم كالين: مقدسات در برابر ماديات: ديدگاه نصر راجع به علم; ولف گانگ اسميت: علم جاودان و علم نوين; گيو وانى موناسترا: سيد حسين نصر: دين, طبيعت و علم; آشوك كى. گانگادين: در طلب علم جامع جهانى; مهديامين رضوى: فلسفه جاودانگى و علم مقدس در جهان پست مدرن; آرچى جى. باحم: همه و هيچ مطلق نصر; جودى دى. سالتزمن: مفهوم دانش معنوى در فلسفه سيد حسين نصر; زيلان موريس: ضرورت ارتباط ميان وحى و فلسفه در اسلام و اهميت آن در درك طبيعت و تاريخ فلسفه اسلامى; ديويد بى. بورل: دين شناسى و فلسفه اسلامى; لئونارد لويسرهن: تصوف در تفكر سيد حسين نصر; ويليام سى. چيتيك: مردان غائب در كيهان شناسى اسلامى; پير لورى: براى شناخت خويش جهان را بشناسيد; پرويز مروج: روح متعالى, سفسطه زبان خاص و اسلام پراكنى ابن سينا: تعمق در آثار سيد حسين نصر; حسين ضيايى: نور الفؤاد, متنى از شهاب الدين كميجانى متعلق به قرن نوزدهم و راجع به فلسفه روشنگرايان; انس كاريك: نصر: انديشمند مقدسات; مارتيا استپا نيافتز: سيد حسين نصر: مدافع يا مصلح اسلام; جونير لوسين دابليو. استن: فلسفه جاودانگى.
اين مقالات در سه فصل (فلسفه جاودانگى), (علم و دين) و (جهان شناسى) سامان داده شده است.
بخش سوم: كتابنامه اى از سيد حسين نصر, تأليف مهدى امين رضوى
به هر حال اين پروژه الگوى خوبى براى ايجاد ارتباطات مثبت و مفيد بين متفكران زنده و مخاطبانشان است. چنين ديالوگ هايى مى تواند گام عملى در زدودن منازعات بى حاصل و در عوض همكارى منطقى براى دستيابى به راه حل هاى علمى باشد. اميد است در ايران هم چنين طرح هايى در زمينه متفكران زنده اجرا گردد. محمّد نورى امام على(ع) و قرآن (پژوهشى در تفسير و روش هاى آن در انديشه امام على ـ ع ـ), محمد مرادى, تهران, هستى نما, پاييز ١٣٨٢, رقعى, ٢٦٣ص.
توجه و اهتمام به كشف شيوه هاى تفسير از چشم انداز معصومين(ع) از بايسته هاى پژوهش در علوم قرآنى است. اين بايستگى, هم بدان جهت است كه مقام عصمت, پاكيزه ترين سرچشمه هاى فهم قرآن به شمار است و هم بدان رو كه عصر آن پيشوايان بزرگ بشرى, نخستين مراحل تكوين و نضج تفسير و قرآن دانى است. از اين ميان, حتى مى توان عصر امام على(ع) را برجسته تر و بيش از همه اعصار, مهم تلقى كرد; زيرا آن امام بزرگوار, در وضعيت و موقعيت حساسى قرار گرفته بودند كه استناد به قرآن و تفسير پاره هايى از آيات وحى, ضرور مى نمود. اميرمؤمنان(ع) در مقابل كسانى قرار گرفته بودند كه قرآن در جيب داشتند و هر از گاه آن را بر نيزه نيز مى كردند. مقابله با چنين مردمى, توجه دادن به معانى و تفسير قرآن را ضرورى تر از هر عصر و زمان ديگرى مى كرد. اگر پيامبر گرامى اسلام(ص) با اعلام نزول آيه اى, مى توانست حجت را بر همگان تمام كند, چنين امكان و موقعيتى در اختيار مولا(ع) نبود. مردم عصر نبوى از پيامبر(ص) خود خبر آسمانى مى خواستند و آن حضرت اين اخبار را در قالب آيات, ارائه مى فرمودند. اما در دوره اميرالمؤمنين(ع) مخاطبان و مخالفان ايشان, به قرائت آيه اى, قناعت نمى كردند و سر تسليم فرود نمى آوردند. حتى گاه در نقل آيات و استناد به قرآن, از على پيشى مى گرفتند و احتجاجات خود را از آيات قرآنى مى آكندند. بدين رو, ضرورت و لازمه آن دوره حساس و بحرانى از عصر اسلام, نياز به تفسير روشن و متين قرآن بود. اين نياز, براى اولين بار در زمان على(ع) چهره خود را نماياند و تاكنون بر سر و روى انديشه هاى ما چنگ مى زند. على(ع) با مردمى رو در رو بود كه به اندازه او قرآن را در حافظه داشتند و گاه بيش از او به زبان مى آوردند. آنچه آنان, در دسترس خود نداشتند و از آن فرسنگ ها فاصله گرفته بودند, فهم دقيق و شيوه درست استناد و استنباط بود. على(ع) خلوت سى ساله خود را با تفسير و تأويل آغازيد و حضور مردانه و حماسى خويش را در عرصه سياست و حكومت دارى, با تبيين هوشمندانه و ظريف آيات ظاهر كرد.
توجه به عصر و الزاماتى كه سوانح روزگار پيش پاى بزرگان مى گذارد, در فهم شيوه هاى علمى و كاربردى آنان بسيار مؤثر است. جا داشت كه نويسنده امام على(ع) و قرآن به اين نكته ظريف تاريخى ـ جامعه شناختى اشاره مى كردند تا خواننده كتاب, نيك بداند كه چرا پرداختن به انديشه هاى قرآنى امام على(ع) از اهميت فوق العاده برخوردار است.
از ميان فصول چهارگانه كتاب, فصل هاى يك تا سه, به موضوعات زير مى پردازد:
١. قرآن در آفاق نگاه امام على(ع);
٢. علوم قرآنى در انديشه امير مؤمنان;
٣. امام على, مفسّرى سرآمد.
در فصل نخست (قرآن در آفاق نگاه امام على(ع)) خواننده درمى يابد كه قرآن در چشم و دل على(ع) كتابى جامع, حاوى دستورات الهى, وسيله رهايى از فتنه ها, خير, نصيحت گرى مشفق, شعله اى فروزان, بهار دل ها, معدل ايمان, كليد خيرات, كتاب زندگى, منسجم و يكپارچه و حجت خدا است. همه اين القاب و اوصاف, مستند به كلامى از مولا و عبارتى از رواياتِ علوى است. اين بخش از كتاب, اگرچه خواندنى و مغتنم است, مقصود اصلى نويسنده از تأليف اين اثر و گمشده خواننده نيست. به همين نويسنده محترم كتاب, چندان به تفصيل نمى گرايد و به گزارشى صرف و ساده بسنده مى كند.
فصل دوم كتاب, علوم قرآنى را در انديشه امير مؤمنان برمى رسد. نويسنده نخست تعريف مشهورى از (علوم قرآنى) را يادآور مى شود. (ص٣٥) سپس مباحث پسين فصل را با اين يادآورى مهم آغاز مى كند كه دانش هاى قرآنى, همگى مرهون كلام و اهتمام على(ع) هستند: برخى در بنياد خود و برخى در سمت وسو و محتوا. به گفته سيد حسن صدر, مؤلف ارجمند تأسيس الشيعه, (اولين كسى كه علوم قرآنى را به انواعى تقسيم كرد, على امير مؤمنان بود. او شصت نوع علوم قرآنى را املا فرمود و براى هريك, نمونه اى مخصوص آورد.) (همان) قضاوت نويسنده آن است كه (در منابع و جوامع حديثى و تفسيرى, مباحث فراوانى از علوم قرآنى نقل شده است كه امام(ع) يا آنها را بنياد گذاشته اند و يا درباره آنها اظهارنظر فرموده اند. در اين نوشته, با رعايت اختصار و به صورت گذرا, تنها به بخش هايى از آنها پرداخته است). (همان)
سپس نويسنده با استناد به منابع تاريخى و روايى نشان مى دهد كه دعوى فوق, خالى از گزاف و دور از تعصبات فرقه اى است; زيرا پاره اى از مهم ترين شاخه هاى علوم قرآنى را مى شمارد و تاريخ را گواه مى گيرد كه همگى اين شاخه ها, به نوعى وامدار علم آن دروازه دانش نبوى است. در فصل دوم كتاب به اين گروه از انواع علوم قرآنى اشاره مى شود و سند مالكيت امام بر اين موضوعات, از بايگانى تاريخ بيرون مى آيد:
اقسام آيات; اسلوب قرآن; زبان قرآن; تفسير; تفسير به رأى; تحريف; اعراب; اسباب نزول; ناسخ و منسوخ; قرائت; تأويل; حروف مقطع; ظاهر و باطن; جمع و تدوين قرآن.
فصل سوم و چهارم كتاب, از اهميت بيشترى برخوردار است; زيرا به موضوع اصلى كتاب و نياز علمى جامعه دينى, نزديك تر است. امام على(ع) قرآن را چگونه تفسير مى كردند و چرا بايد ايشان را سرآمد مفسّران دانست؟ به واقع فصل هاى پايانى كتاب, تلاشى است براى پاسخگويى به چنين سؤالاتى. بدين رو فصل سوم را به بحث درباره جايگاه تفسير قرآن در سيره و انديشه امام على(ع) اختصاص مى دهد و پس از اندكى تأمل به (مقام تفسيرى امام على(ع) در قرآن مى پردازد. همين موضوع را از نگاه پيامبر(ص) نيز برمى رسد و روايات بسيارى در بلنداى مقام تفسيرى حضرت, از پيامبر(ص) نقل مى كند. تكمله اين بحث, نشان دادن مقام علمى مولا در فهم و تفسير قرآن, از نگاه اهل بيت(ع) و ياران پيامبر(ص) است. مطالعه اين فصل از كتاب, خواننده را به اين رهيافت دينى و تاريخى مى رساند كه پس از پيامبر بزرگوار اسلام(ص) كسى به اندازه على(ع) با قرآن مأنوس نبوده و بر تفسير و تأويل آن قدرت نداشته است.
فصل پايانى كتاب (تفسير و روش هاى آن) اهميت ويژه اى در جغرافياى كتاب حاضر دارد; به طورى كه مى توان فصول گذشته را مقدمه اين بخش از كتاب دانست. متأسفانه نويسنده اين فصل كليدى و مهم را نيز با تعريف هاى معروف و مشهور تفسير آغاز مى كند كه تكرار آنها در چنين اثرى, چندان مغتنم و ضرورى نيست. سپس از (نياز به تفسير) سخن مى گويد كه آن نيز, مجال ها و مكان هاى ديگرى دارد و جا داشت كه نويسنده اين گونه مباحث و مجادلات را جزء اصول موضوعه كتاب خود مى انگاشت. تكرار چنين مباحثى كه در اكثر آثار و رساله هاى قرآن شناختى جايى براى خود باز كرده اند, وجهى ندارد; مگر آن كه نويسنده نكته اى بديع با خود آورده باشد يا بر نقطه تاريك و پرتوى افكنده باشد. دست كم, اشاره اى كوتاه و گويا, اين گونه مباحث را در چنين كتابى بسنده بود.
(تفسير و شرايط آن از نگاه امام على) موضوع و مسئله ديگرى است كه فصل چهارم كتاب, بدان مى پردازد. نخست شرايط تفسير را از زبان و قلم تفسيرپژوهان نقل مى كند (ص١٢١ـ ١٣٠) و نيز مى افزايد كه (اين شرايط, اگرچه جملگى در سخنان نقل شده از امام على(ع) وجود ندارد, اما درباره پاره اى از آنها سخن به ميان آمده است.) (همان, ص٢و١٢١) هفت شرطى كه تفسير قرآن, مشروط به آنهاست و ردّ پايى از آنها در كلام مولا مى توان يافت, بدين قرار است:
١. آشنايى با اسلوب خاص قرآن;
٢. آشنايى با علوم قرآنى;
٣. علم به تأويل;
٤. تمييز محكم از متشابه;
٥. علم به تقسيمات قرآن;
٦. برخوردارى از عقل سليم و عنايات الهى;
٧. ذائقه سالم تفسيرى;

(امام على به مثابه روش) عنوان و تيتر پسين است كه در آن على و تفسير قرآن, يكى مى شوند. اين سخن, مستند است به روايتى از پيامبر كه فرمودند: عليّ تفسيرُ القرآنِ والدّاعى اليه (وسائل الشيعه, ج١٨, ص١٤٣); يعنى على تفسير قرآن و دعوت كننده به آن است. پيداست كه نويسنده محترم از اين بخش كتاب, خواهان چه نتيجه اى است: برابر نشاندن قرآن و عصمت.
پس از آن از روش هاى تفسيرى سخن مى گويند و اينكه قرآن در كلام على(ع) به روش هاى زير تفسير شده است:
١. روش تفسير قرآن به قرآن;
٢. تفسير قرآن با گفتار پيامبر;
٣. تفسير با زبان و معناشناسى ادبيات عرب;
٤. تفسير اجتهادى.(ص١٣٧)

نكته مهمى كه نويسنده ذيل اين عنوان, ذكر مى كنند, اين است كه (از نوع روايت هاى تفسيرى نقل شده از امام على(ع) و ساير معصومان استفاده مى شود كه تفسير برخلاف آنچه كه امروز رايج است, مفهوم وسيعى داشته است. ظهور آيات, شناخت مصاديق, بيان مثال ها, تفصيل آيات, حوادث اتفاق افتاده در دوران نزول و انطباق آيات به حوادثى كه در آينده پس از نزول اتفاق افتاده و يا خواهد افتاد, در قلمرو تفسير جاى داشته است.) (ص١٣٩)
بخش دوم فصل آخر, به روش ها مى پردازد كه پيشتر گفته آمد. نويسنده پس از توضيح درباره اين روش ها, نمونه هايى از تفسير قرآن به روش هاى مزبور را در كلام امام(ع) نشان مى دهد و در بخش تفسير اجتهادى, شاخص ها و اركان اين نوع تفسير را نيز مى شمارد. بدين ترتيب, خواننده با نمونه هايى مستند و متقن از شيوه هاى تفسيرى در كلام معصوم آشنا مى شود; اما به نيكى درنمى يابد كه جاى هريك از اين نوع روش هاى تفسيرى كجاست. نويسنده نيز خود داورى نمى كند كه از ميان روش هاى ياد شده, كدام يك اصل و ديگرى فرع است و چرا امام(ع) به يك شيوه, قرآن را تفسير نفرموده اند. البته پاسخ پاره اى از اين سؤالات روشن است و از فحواى مطالب كتاب نيز مى توان دريافت كه اين شيوه هاى متعدد, تعدد خود را وامدار چه واقعيت هاى زمانى و متنى هستند. اما جاى داشت نويسنده فاضل كتاب, نشان مى دادند كه حضرت چرا قرآن را به يك شيوه تفسير نمى كردند و چه الزاماتى ايشان را به تغيير روش در تفسير قرآن وامى داشت؟ به واقع, آنچه از فصل پايانى كتاب, مى توان دريافت اين است كه امام(ع) اكثر شيوه هاى مرسوم تفسيرى ميان مسلمانان را تأييد كرده اند و خود نيز به همين شيوه ها عمل فرموده اند. بدين رو همچنان تا رسيدن به منزلى كه در آنجا بدانيم على(ع) چه روش و شيوه اى را براى تفسير قرآن در ـ مثلاً ـ عصر ما تجويز مى فرمايند, راه بسيار داريم.
از فضايل كتاب حاضر, جستجوهاى بسيار آن در منابع كهن و اصيل تفسيرى است كه بر اعتماد و اطمينان خواننده مى افزايد و قدر و منزلت كتاب را بالا مى نشاند. حجت الله زمانى افغان نامه. تأليف دكتر محمود افشار يزدى, بنياد موقوفات دكتر محمود افشار, سه مجلد, چاپ دوم افست با جلد گالينگور زركوب, تهران ١٣٨٠, كتاب اوّل (جلد نخست) داراى چهل وچهار گفتار ٦٢٣ صفحه.
جلد دوم شامل گفتار چهل وپنجم تا گفتار شصت و ششم ٢٩٤ صفحه به انضمام فهرست ملحقات:
١. منظومه افغان نامه/٢٩٩; توضيحات مربوط به منظومه افغان نامه/٣١٧; ٢. مقالات متبادله ميان انجمن ادبى كابل و نگارنده; ٣. پاسخ انجمن ادبى كابل; ٤. پاسخ نگارنده به انجمن ادبى كابل و نامه علامه محمد قزوينى/٣٤٦; ٥. رقابت و سازش روس و انگليس در ايران و افغانستان و قطعه شعر ايرج ميرزا و نقشه مناطق نفوذ/٣٤٩; ٦. قرارداد روس و انگليس ١٩٠٧ راجع به تقسيم ايران و افغانستان به مناطق نفوذ/٣٥١. جلد سوم دربردارنده پيش سخن در معرفى كتاب و گفتار شصت وهفتم تا گفتار نود وهفتم ٥٣٠ صفحه به انضمام تاريخ نامه و ذكر بعضى حوادث اسلامى, ايرانى و افغانى از ابتداى هجرت و به رسم تاريخ هجرى قمرى و ملحقات ديگر شامل: ١. نامه هاى نگارنده در موضوع افغانستان و ايران; ٢. مسدّس مستغنى شاعر مشهور افغانى درباره افغانستان و ايران; ٣. قطعه [شعر] محمد عثمان صدقى. ٤. علامه دكتر محمد اقبال لاهورى (شرح و عكس) و نيز فرهنگواره اعلام و اصطلاحات افغان نامه ٥٩٧ ـ٦٨٠. در پايان سالشمار زندگى دكتر محمود افشار.
دكتر محمود افشار يزدى در سال ١٣١١ق (به استناد يادداشت پشت عكسى از پدر آن مرحوم حاج محمدصادق افشار) تولد يافت, اما در بعضى مراجع تولد ايشان را ١٣١٣ق ذكر كرده اند و در ٢٨ آذرماه ١٣٦٢ درگذشت. سخن از مردى است كه بخش اعظم مايملك خود را كه شماره رقبات آن قابل اعتناست شامل ساختمان هاى متعدد باغ, زمين و خانه مى شود وقف دانش كرد و بنياد موقوفات دكتر محمود افشار را پى افكند. مى بينيم كه چگونه حرص گسيخته بند براى اندوختن و تكاثر ثروت گريبان عده اى را گرفته و آنان را از دريافت درست زندگى دور كرده است. قرآن كريم در وصف اين گروه مردمان كه مال مى اندوزند و در كار دنيا نابجا و ناصواب خرج مى كنند, فرموده است:
(مَثَل مايُنفقون فى هذه الحيوة الدنيا كَمَثَل ريح…) هرچه هزينه كنند جهانيان در كار دنيا و هرچه به دست آرند از عشق دنيا, مثل آن چون باد است. گيرنده باد در دست چه دارد؟ جوينده دنيا همان دارد. (ابوالفضل رشيدالدين ميبدى, كشف الاسرار و عدةالابرار, چاپ دوم, ج٢, ص٢٦٠, سوره آل عمران, آيه١١٧)
دردا و دريغا كه از آن خاست و نشست
خاكيست مرا بر سر و باديست به دست
خواندن (شنيدن) وصف چنين مردمانى كه بر نفس خود فائق آمده اند, خود را وقف علم و ثروت خود را صرف خدمت به نشر معارف بشرى كرده اند, بهجت آور است و حس قدشناسى و احترام را در انسان برمى انگيزد.
مرحوم دكتر محمود افشار(ره) از اين گروه نيك انديشان است. او نه تنها دارايى خود را وقف (تعميم زبان فارسى و تكميل وحدت ملى در ايران) كرد, بلكه در دوران حيات هم و غم و انديشه فعال او وقف زبان و ادبيات و آنچه در حيطه تاريخ و فرهنگ اين سرزمين است مصروف شد و براى رشد و اشاعه دانش و فرهنگ ايران زمين از هيچ تلاشى فروگذار نكرد و رقباتى از موقوفات خود از جمله جايگاه سازمان لغت نامه دهخدا و محل مؤسسه باستن شناسى را به طور رايگان به دانشگاه تهران واگذار كرد. اما نام كتاب (افغان نامه) توجه برانگيز است و بيننده را كنجكاو مى كند كه چه عامل سبب شده است كه نويسنده, كتاب را به اين نام بنامد: (نخست بگويم كه چرا اين كتاب را (افغان نامه) ناميدم, در حالى كه تمام محتوياتش راجع به افغانستان و افغانيان نيست, بلكه به ايران و ايرانيان نيز مربوط است. مطالب ديگرى هم در اين كتاب هست كه حاكى از نامه و افغانى است كه از دل دردمندى برآمده است. اين افغان و زارى از هموطنان خودم مى باشد.) (ديباچه, ص١١)
فغن كه در وطن خويش نيارستم
كنم حكايت در وطن به هموطنى
با توجه به چشم تيزبين و درك صائب نويسنده كه هم مورّخ است و هم دردشناس و درد جامعه را حس مى كند, كلمه (افغان) در نام گذارى اين كتاب به دو معنى است: (يكى افغانى و افغانستان, ديگر ناله و فغان است از هموطنان و همسايگان. مولوى نيز در شكوه از اوضاع و احوال زمان در غزل معروف خود افغان را به معنى ناله و فغان به كار برده است. وقتى كسى نتواند در برابر استبداد زورمندان يا تعصب, حرف حق را بزند دلش فغان مى كند) (ديباچه, ص١٢)
گوياترم ز بلبل اما ز رشك عام
مهرى است بر دهانم و افغانم آرزوست
به هر حال به نظر مى رسد كه نويسنده كشمكش هاى درونى خود را براى بيان يك سلسله حقيقت هاى تاريخى و ملى و زبانى هدف اصلى و غايت نهايى كتاب افغان نامه قرار داده, آن را محملى براى بيان اين گونه مقولات مى داند: (وقتى كه سوزى در سينه, احساساتى در دل پندارهايى در سر و دستى به قلم دارد مى خواهد كه افكار خود را آزادانه بنويسد, آزادنه چاپ كند و آزادنه انتشار دهد. شايد كه در زمان حال يا آينده نوشته اش منشأ اثرى باشد) (همان)
عشق به وطن و شيفتگى به كار نوشتن و بيان حقايق تا زمان سالمندى نيز در وجود نويسنده موج مى زد و بهتر بگويم تا واپسين روزهاى عمر همچنان مرد را بر سر كار واداشته بود: (اكنون كه اين ديباچه را مى نگارم هشتاد وشش سال شمسى از عمرم سپرى شده است… ولى عشق به وطن و عادت به تحقيق و نويسندگى همچنان بر سر كارم داشته است.) (ديباچه, ص١٤, ١٣)
نويسنده آشكارا بيان مى كند كه بنياد كار نوشتن بر انتقاد صحيح و اصولى همراه با صداقت و صميميت است كه شخص از راه صلاح و عفاف و ادب پا پيش نگذارد. اين ويژگى را هر نويسنده مسئول و آگاه و بى طرف بايد داشته باشد: (بناى من در نوشته هايم هميشه بر انتقاد است, اما با ادب و از روى كمال صميميّت و به قصد حقيقت جويى. تا چه اندازه موفق شده باشم قضاوت آن با خوانندگان است.) (ديباچه, ص١٤)
محتويات افغان نامه شامل موضوعات متفاوت و گسترده, در عين حال منسجم و هماهنگ در زمينه تاريخ, زبان, نژاد, جغرافياى تاريخى و موقعيت سياسى و اجتماعى ايران, آسياى ميانه و شبه قاره به خصوص كشور دوست و همسايه افغانستان است. نويسنده به اين سرزمين علاقه خاصى دارد و آنجا را خاستگاه زبان درى مى داند: (چون افغانستان را بعد از وطنم ايران از هر كشور ديگرى بيشتر دوست مى دارم, كوششم بر اين بوده و هست كه خيلى بى غرضانه و بى طرفانه بنويسم.) (ديباچه, ص١٥) ديدار از سرزمين افغانستان بين سال هاى ٤٠ـ١٣٣٩ براى نويسنده دست داد و با آنكه تمامى آن ديار را فرصت ديدار نداشت, اما آنچه ديد و مشاهده كرد, با دقت و علاقه به قلم آورد: (از سفر شرق آسيا (چين و ژاپن) و استراليا و كشورهاى جنوب شرقى آسيا و هندوستان و كشمير و پاكستان به كابل درآمدم تمام ارديبهشت ١٣٤٠ را در كابل مينو سرشت به سر بردم. متأسفانه هر جاى افغانستان را نديدم تا بتوانم سفرنامه جامعى بنويسم. سفرنامه مختصر منظومى به نام افغان نامه در وصف كابل و افغانستان ساختم كه در پايان كتاب مى آورم.) (ديباچه, ص١٧)
خوشا (پَغمان) و وضع بى مثالش
(خداوندا نگهدار از زوالش)
به سال يكهزار و سيصد و چل
كه بر من سعد و نيكو بود سالش
مهى در كابل و پَغمان بجستم
دل گم گشته در رود و جبالش…
خوشا ياد شبان روزان شادى
كه در كابل گذشت و در محالش
خوشا (پروان) و خرم (كوهدامن)!
خوشا در (گلبهار) آب زلالش!
در (استاليف) و اندر (ارغوان زار)
نشاط انگيز مى باشد شمالش…
(ج٢, ص٣١٦ـ٢٩٩)

يكى از ويژگى هاى بارز و چشم گير مرحوم دكتر محمود افشار, عشق و دل بستگى وصف ناپذير به زبان و ادب فارسى است. اين كيفيت را در همه آثار او از جمله افغان نامه به روشنى مى توان ديد ضمن شرح دهكده (استاليف) از روستاهاى با صفا و خوش آب و هواى اطراف كابل كه در سينه كوه قرار دارد و تاكستان هاى زيبا و با طراوت آن جلوه و نمايى بس دل انگيز به اين مكان داده است, از ميهمانى ماها آن روز از طرف مطبوعات افغان به خوبى ياد مى كند. در آن ضيافت بيشتر دانشمندان, شعرا و ارباب جرائد افغان… حضور داشتند. اما اينجا نكته اى مى گويد كه براى اين عاشق دل سوخته زبان فارسى خوشايند نيست: (تنها خاطره ناخوشى كه ازين مهمانى مرا به ياد مانده است با اينكه من فارسى زبان هستم و پشتو نمى دانم و كابلى ها هم فارسى زبان هستند دعوت نامه اى كه براى من فرستاده بودند به زبان پشتو بود! مجبور شدم كه بدهم آن را برايم ترجمه كنند تا از مفاد آن آگاهى يابم… فارسى همان زبانى نيست كه هنوز هم اكثريت مردم افغانستان و همه اهل كابل و هرات… على رغم كوشش هايى كه شده و مى شود بدان تكلم مى كنند؟ كسى آن را بدان جا تحميل نكرده زبان خودشان است.) (ديباچه, ص٢٠) در عين حال ميزان علاقه آن مرحوم به افغانستان و مردم آن از فحواى كلامش به خوبى نمودار است: (من عاشق كوهستان زيباى هندوكش و دوستار مردم مهربان افغان كه از عناصر ثابت و پايدار آن كشور هستند, مى باشم. گرچه مهمان نوازى به طور كلى از خصائل خوب مردم افغانستان است اما مى ديدم كه نسبت به ايرانيان عاطفه بخصوصى دارند رفتار مهرآميز همراه با ادب آنان روز به روز بر محبت و علاقه من نسبت به آن كشور و ملت مى افزود.) (ديباچه, ص٢٧,٢٨) از همان زمان است كه نويسنده به فكر نگارش اين كتاب سترك و چند جلوى و معتبر افتاد.
نويسنده, با شمّ قوى و درك عميقى كه دارد, مى داند كه زبان مشترك عامل وحدت ادبى و فرهنگى است. هنگامى كه ايرانى, تاجيك و افغان به يك زبان شعر مى گويند مقاله و كتاب مى نويسند اين زبان مشترك آن چنان علقه و پيوندى ميان آنان به وجود مى آورد و عاطفه همگون برقرار مى سازد كه هيچ عاملى بازدارنده اين تفاهم و تعامل فرهنگى و اجتماعى نيست: (يك روزنامه سويسى فرانسوى زبان خواندم كه از لحاظ ادبى يك ادبيات سويس فرانسوى و يك ادبيات بلژيك فرانسوى و يك ادبيات فرانسه فرانسوى وجود ندارد. همه ادبيات فرانسوى است… همچنين است وضع ادبى تاجيكستان, افغانستان و ايران: رودكى بخارايى است, عنصرى بلخى و سعدى شيرازى, اما سروده هاى آنها فارسى درى مى باشد. تاجيكى, درى و فارسى ادبى سه زبان نيست, بلكه اسم هاى سه گانه براى يك زبان است.) (ديباچه, ص٣٢,٣٣) مؤلف كه علاقه وصف ناپذير به زبان و ادب فارسى در جاى جاى وجودش راه يافته از اينكه قلمرو زبان و ادب فارسى از آمودريا تا سند وهند گسترده شده و رواج يافته است به خود مى بالد و سرزمين هايى كه زير چتر زبان ادبى و فارسى درى قرار دارد وطن عام و معنوى خود مى داند: (معتقدم كه اگر ايران بزرگ گذشته به دو يا چند دولت و ملت, مخصوصاً ايران و افغانستان كنونى تقسيم شده و رشته مليت مشترك آنها گسيخته و دولت ها مستقل و جدا از هم هستند عيب و زيانى ندارد, به شرط آنكه رابطه معنوى ميان آنان نگسلد و زبان و ادبيات مشترك كه وسيله ارتباط معنوى آنهاست شكست نپذيرد.) (ديباچه, ص٣٤)
خليل الله خليلى شاعر بزرگ معاصر افغانى گويد:
غزنه با شيراز دارد ربط هاى معنوى
قصه بسيار است من در اختصار آورده ام
ملت افغان و ايران غمگسار همند
غمگساران را حديث غمگسار آورده ام…
آنچه سبب اختلاف نظر تاريخ نگاران ايرانى و افغانى است, حكومت دو تن افغانى قندهارى از طائفه غلزايى به نام محمود و اشرف غلزايى است كه پس از شكست خفت بار سلطان حسين صفوى, چندى در اصفهان حكومت كردند: (از جمله موضوعاتى كه در اين كتاب مورد بحث واقع شده است, دوره سلطنت شاه محمود و شاه اشرف غلزايى در اصفهان مى باشد كه ايرانيان و افغانان به دو گونه مخالف درباره آن نوشته و قضاوت كرده اند. ايرانيان آنها را غدّار و جبّار و خونخوار نوشته و عنوان سلطنت هم بر آنها ننهاده اند. در حالى كه افغان ها آن دو را قهرمانان ملى و صاحب اقتدار معرفى كرده اند… آسان نيست غبارى را كه در ذهن ها نشسته گردگيرى و شستشو كرد. نگارنده در گفتارهاى اين كتاب بدين كار برخاسته ام.) (ديباچه, ص٣٦)

محمود غلزايى از ضعف و ناتوانى سلطان حسين بهره برد و او را شكست داد و بر اريكه سلطنت نشست. چون ديوانه شد و نتوانست حكومت كند. پسرعمويش اشرف به جاى او پادشاه شد و اشرف نيز در جنگ پهلوان زورمند يعنى نادرشاه گرفتار شد و شكست خورد.
(دوره هفت ساله سلطنت محمود و اشرف غلزايى را ادامه دولت ايران مى دانم, نه تصرف كشور به وسيله يك دولت خارجى; هرچند شايد بعضى از مورخان جديد افغانستان آن را قبول نداشته باشند… مورخان خارجى چنين نظرى را نپذيرفته اند.) (افغان نامه, ج٢, ص١٢٣)
از ديد نكته سنج نويسنده, حكومت كوتاه محمود و اشرف غلزايى بر اصفهان و بعضى نواحى ديگر را بايد حكومت ايرانى خواند نه بيگانه; زيرا قندهار چون هرات و سرزمين هاى ديگرى از افغانستان جزو قلمرو ايران در زمان صفويه تا عصر سلطان حسين بود. (افغان نامه, ج١, ص٣١٣)
مؤلف موجبات فراهم شدن طغيان غلجائيان (غلزائيان) را بسته به عواملى مى داند كه در سطور بعد خواهد آمد: (هنگامى كه محمود غلزايى به ايران حمله كرد افغانستان ميان هند و ايران تقسيم شده بود كابلستان ايالت هند, هرات و قندهار ايالت هاى ايران محسوب مى شدند.) هرچند قندهار سال ها مورد كشاكش دولت ايران و هند بود, اما تا زمان سلطان حسين و ميرويس غلزايى پدر محمود در تصرف ايران بود. (افغان نامه, ج١, ص٢ـ٥٥١) همان طور كه در بالا ياد شد نويسنده به پاره اى از عوامل ناسازوارى و علت طغيان غلزائيان ياد مى كند كه به اختصار در اينجا خواهد آمد:
الف. به هنگام ضعف حكومت صفوى و به قدرت رسيدن غلزائيان قندهار سررشته اختلاف و مورد اصلى ستيزه جويى غلزايى ها با صفويه بود.
ب. قندهارى ها از حكومت صفويه ناراضى بودند و تمايل به حكومت بابرى هند داشتند, زيرا آنان نيز مانند سلاطين دهلى سنّى بودند.
ج. عدم سازگارى سياست صفويان با وفاق و وحدت ملى;
د.گرگين خان گرجى كه در شهر قندهار از طرف سلطان حسين حكمرانى مى كرد, مردى سخت گير و بدرفتار بود و دست تجاوز به جان و مال مردم دراز كرد.
هـ. تبانى ميراويس غلزايى با عثمانى ها و مفتى هاى سنّى و شكست سپاه سلطان حسين و جدايى قندهار از ايران و حكومت ميراويس به آن منطقه.
و. آگاهى غلزايى ها از ضعف حكومت صفوى و آماده شدن زمينه براى حمله آنان به اصفهان و برانداختن سلسله صفويه. (افغان نامه, ج١, ص٦٠ ـ٥٥٢)
با توجه به اين زمينه ها, پايان داستان از پيش روشن است; زبونى انكسار براى سلطان حسين, دست اندازى و ترك تازى سهم غلزايى ها بود كه به اصفهان شهرآباد اما بى پناه دست يافتند.
(نخستين بار ميرزاده محمود به سال ١١٢٧هـ به كرمان حمله آورد اما از حاكم لايق آنجا شكست خورد و بازگشت حاكم به جاى اينكه مورد تقدير شاه دهان بين واقع شود در اثر سعايت بدخواهان مورد بى لطفى قرار گرفت.) (افغان نامه, ج١, ص٥٦٢) نويسنده در همين جا سخنى كه در صفحه هاى قبل آورده به علت اهميت با تأكيد بيشتر ذكر مى كند: (چون قندهار در آن موقع هنوز رسماً از ايران جدا نشده و محمود از آنجا برخاسته بود بنابراين وى تبعه ايران و ايرانى شمرده مى شد.) همانجا (در زمان محمود غلزايى به شهادت تاريخ هنوز نه (ملت) افغان به معنى سياسى كلمه اصطلاح شده بود و نه مملكت افغانستانى وجود داشت.) (افغان نامه, ج١, ص٥٦٣)
دو سال بعد بار ديگر محمود غلزايى به ايران حمله آورد. ابتدا كرمان را گرفت و به سوى اصفهان شتافت. مهاجمان غلزايى هشت هزار بودند و بلوچ ها و طوايف ديگرى كه آنها را يارى مى كردند, به همين اندازه يا كمى بيشتر. سلطان حسين با پنجاه هزار سوار مسلّح و مجهز به توپخانه, اما كار ناديده و جنگ ناكرده در ناحيه (گنار) با سپاه محمود روبه رو شد, ولى تاب مقاومت نياورد و شكست خورد و عقب نشست. غلزائيان شهر اصفهان را محاصره كردند. بعد از چند ماه مقاومت به علت قحطى و بيمارى و با شهر تسليم شد. سلطان حسين معزول گشت و كارش به پايان رسيد. (افغان نامه, ج١, ص٥٦٣, ٥٦٤) سيد على ملكوتى الموسوعة الرجالية الميسره, على اكبر ابوترابى, مؤسسه امام صادق(ع) ١٤٢٤ق, ٦٥٢ص, رحلى.
يكى از منابع استنباط احكام دينى روايات معصومين(ع) است. از آنجا كه دشمنان اهل بيت(ع) روايات فراوانى را به نام ايشان(ع) جعل كرده اند, مراجعه به روايات, بدون بررسى سند آنها, كارى بس ناصواب خواهد بود. علم رجال براى حل اين مشكل تدوين شده است. در اين علم از احوال راويان حديث, از جهت دارا بودن شرايط پذيرش روايت آنان يا ردّ آن بحث مى شود. به سخن ديگر, از صفات راوى مانند عدالت, وثاقت, مدح, ذم, اهمال, مجهول بودن و طايفه و قبيله, تاريخ تولد و وفات, عقيده و مرام, مشايخ و اساتيد و شاگردان راوى و به طور كلى از هر چيزى كه در اتصاف روايت او به اعتبار يا ضعف مؤثر است, يا براى راه يابى به مسند بودن سند و مرسل بودنش و تمييز مشتركات و مانند آن دخل دارد, بحث مى شود.
از زمان معصومين(ع) تا عصر حاضر, كتاب هاى رجالى فراوانى تأليف شده است كه هركدام داراى جهات قوّت و ضعف است. كتاب گران سنگ الموسوعة الرجالية الميسرة از اين جهت كه تقريباً حاوى فوائد كتب رجالى سابق و خالى از ضعف هاى آن كتب مى باشد, كتابى بس ارزشمند و گران بهاست و تا حدّ بسيارى محقق را از مراجعه به ديگر كتب رجالى بى نياز مى كند.
گفتنى است تأليف و تحقيق اين كتاب ارزشمند از آغاز تا انجام, ١٠سال زمان برده است. بخش هاى اصلى كتاب عبارتند از:
بخش اول. نام راويان به ترتيب حروف الفباء: در اين بخش ٦٧٢٠ راوى عنوان شده است و اطلاعاتى كه درباره هريك از آنها در كتب روايى و رجالى وجود داشته, مقابل نام راوى ذكر شده است.
بخش دوم. باب كنيه ها: اين باب از دو بخش تشكيل شده است كه بخش اول حاوى كنيه هايى است كه با كلمه (أبو) و بخش دوم, شامل كنيه هايى است كه با كلمه (ابن) آغاز مى شوند. در اين باب, ٩٩١ كنيه معرفى شده است.
بخش سوم. باب القاب: در اين باب, ٢٤٩ لقب عنوان شده است.
بخش چهارم. باب النساء: در اين باب, نام راويان زن به ترتيب حروف الفبا ذكر شده است كه دارنده نام ٥٧ راوى مى باشد.
بخش پنجم. باب تمييز المشتركات: اين باب به تمييز ٤٠٠ نام مشترك اختصاص يافته است.
بخش ششم. خاتمه: در اين بخش, مؤلف محترم, ٤١٣ نفر از راويانى را كه شيخ طوسى(ره) و شيخ صدوق(ره) در كتب خود (من لايحضره الفقيه, تهذيب الاحكام, استبصار) در بخش مشيخه, طريق خود را به آنها رسانده اند, مطرح كرده است, و صحت يا ضعف طرق مذكور را ـ مطابق با همه مبانى موجود رجالى ـ بيان كرده است.
اما آنچه اين كتاب رجالى را از كتب مشابه ممتاز مى كند, ويژگى ها و مزاياى فراوان ـ و بعضاً منحصر به فرد ـ اين كتاب مى باشد.
آيةاللّه سبحانى, در مقدمه اين كتاب, مزايا و ويژگى هايى را براى اين كتاب به شرح ذيل فرموده اند:
١. اين كتاب دربردارنده نام راويانى است كه در كتب اربعه (تهذيب الاحكام, كافى, من لايحضره الفقيه, استبصار) و كتاب وسائل الشيعه, نام آنها ذكر شده است. در حقيقت اين كتاب, معجم رجال وسائل الشيعه مى باشد. اما براى قدردانى از مؤلفان اماميه ـ كه نامشان در رجال نجاشى و فهرست شيخ طوسى آمده است ـ به اسامى آنان نيز اشاره شده است; هرچند ممكن است روايتى در كتب اربعه يا وسائل الشيعه نداشته باشند.
٢. مؤلف, به نقل نصوصى كه از علماى متقدم رجال, مانند نصوصى از (كشى), (صدوق), (نجاشى), (شيخ طوسى), در مقام توثيق راويان آمده, اهتمام ورزيده است; اما به اين مقدار اكتفا نكرده, به نقل نصوصى هم از علماى متأخر ـ كه در اين مقا